ایجاد یک رابطه خوب و مستحکم در دنیای مدرن و خشک امروزی است.

اریک برن می گوید: نخاع بی نوازش خشک می شود. نوازش ها می توانند تماس بدنی، تحسین، یا بجا آوردن صرف باشند. نوازش های مثبتی مثل لبخند زدن، گوش دادن، گرفتن دست ها، یا گفتن جمله دوستت دارم، در طرف مقابل احساس خوب بودن ایجاد می کنند. به این نوازش ها (( کرک های گرم)) نیز می گویند. نوازش های منفی، بجا آوردن های دردناکی مثل زخم زبان زدن، تحقیر کردن، سیلی زدن، توهین کردن، یا جملاتی چون از تو متنفرم هستند. به این نوازش ها، (( خارهای سرد)) می گویند. نوازش منفی در طرف مقابل احساس غیر خوب بودن ایجاد می کند. با این حال حتی این نوازش های نا خوشایند هم می توانند جلوی خشک شدن نخاع را بگیرند. به همین دلیل آدم ها نوازش منفی را به نوازش نشدن ترجیح می دهند.
نظریه تحلیلی تبادلی: اریک برن
روان شناسی سلامت
آلفرد آدلر روان شناس مثبت گرای مشهور می نویسد:
متاسفانه بسیاری از روان پزشک های موجود فقط بلدند لیبل بچسبانند
و از آنجاکه خود در گره های روانی گرفتارند از انتقال امواج مثبت وامید وشادی Happinesعاجزند.
وکارشان اتهام وگسست بجای التیام وپیوست است.
لذ شما را با پیک آلفا آشنا می کنیم

ﭘﯿﮏ ﺁﻟﻔﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
۲۰ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ۲۰ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﺁﻟﻔﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺳﻄﺢ ﺁﻟﻔﺎ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺍست ک هﺩﺍﺭدﺧﻮﺍبتان ﻣﯿﺒﺮد ﻭ. یا ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷوید ﻭ ﺑﻪ ﺍین حالت میگویند،، ﭘﯿﮏ ﺁﻟﻔﺎ ….
ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﮐﻪ انسان ﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺁﻟﻔﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍبشاﻥ ﺩﺍﺭند ﺑﻪ ﺳﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﻣﯽ شوند
1 – ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ، ﻣﺜﺒﺖ ﺍﻣﺎ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻨﺪ .
2 – ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ، ﻣﺜﺒﺖ ﺍﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻨﺪ .
3 – ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ، ﻣﻨﻔﯽ ﻭ ﻣﻨﻔﯽ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻨﺪ !
ﻟﻄﻔﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﺟﺰﻭ ﮐﺪاﻡ ﺩﺳﺘﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ ؟ ﺑﻪ ﺧﻮﺩتاﻥ ﻫﻢ، ﺩﺭﻭﻍ نگویید ، ﺍﮔﻪ ﺟﺰﻭ ﺍﻭﻥ دسته انسان هایی
هستید ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگیتاﻥ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺗﯽ ﮐﻪناراحتتان ﮐﺮﺩﻩ، ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺟﺰﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﺳﻮﻣﯿﻦ !
ﺍﮔﻪ فردی شما راناراحت ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺷﻤﺎ در ﺧﻠﻮﺕ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍبتان، ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ بدی در مورد شما انجام داده ، ﯾﺎدتان ﺑﺎشد ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ شوید ﮐﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ بد ﺩﺭ آن شخصﺗﮑﺮﺍﺭ شود !
عجیب است! ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺯﻧﺪگیتاﻥ ﺭا ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺁﻟﻔﺎ ﭼﻪ گونه ﻓﮑﺮ می کنید، ﻣﯽ ﺳﺎﺯید ! ﭼﻪ ﺁﻟﻔﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﻣﯽ کنید ﻭ ﺩﺭاصل ﺩﭼﺎﺭ ﺧﻠﺴﻪ ﻣﯽ شوید….
ﺫﻫﻦ ﺷﻤﺎ، ﻣﺜﻞ دیگ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﯼ ﻣﯽ ماند !که هر چه در آن بریزید پخته ﻣﯽ شود؟ !
? ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯿﺪ هنگامی که به یکباره وار د ﻋﺎلم هپروت می شوید ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺎﻟﯽ، یا احساسی وعشقی یا ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگیتان ﻓﮑﺮ ﻣﯽ کنید ﯾﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ کمتر از مقداریﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎشید،، هستید ،،ﯾﺎﺩتان باشددر ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻠﺴﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮفته اید ﻭ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺁﻟﻔﺎ ﺗﻮلید می کنید وﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﺗﻠﻘﯿﻦ ﭘﺬﯾﺮی هستید بدون اینکه خود متوجه باشید ﺧﻮﺩتاﻥ ﯾﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭا ، ﻫﯿﭙﻨﻮﺗﯿﺰﻡ ﮐﺮﺩه ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽشوید ﺗﺎ ﻫﻤﻪ آن ﭼﯿﺰ ﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪه ﺑﻪ ﺷﮑﻠﻬﺎﯼجدید برای شما ویا دیگران ایجاد شود بطور مثال هنگام که غرق تماشای فیلم غمگین میشوید و خودتان رابجای ﻗﻬﺮﻣﺎن فیلم ﻣﯽ ﮔﺬﺍرید و های های گریه می کنید امواج منفی وغمگین ارسال می کنید ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،د
ﻟﻄﻔﺎ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺁﻟﻔﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﺎﺷﯿﺪ !

ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽاز ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪگیمان ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ آن ﻫﺎ ﺭﺍ به جهت درست هدایت کنیم
و ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎیماﻥ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﺳﺎﺧﺖ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ!
ﺗﻤﺮﯾﻦ : ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﺗﮑﻨﯿﮏ ﺑﻮﺩﺍیست ، ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﻌﺪﯼ !
ﺗﻤﺮﯾﻦ کنید ﮐﻪ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻓﮑﺮتان ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺑﮕﯿﺮید ﻭ ﺍگر ﺩﺭ ﻃﯽ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ، ﻓﮑﺮﯼ ﺑﻪﺳﺮﺍﻏﺘﻮﻥ آﻣﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﻔﯽ ﺑﻮﺩ، ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺩتان ﺭا ﺷﻤﺎﺗﺖ ﻧﮑﻨﯿﺪ ! ﻓﻘﻂ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻪ ﺧﻮﺩتان بگویید ﺑﻌﺪﯼ ! و فکر ﺩﯾﮕﺮ ی ﺭا ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻨﺶ ﮐﻨﯿﺪ . ﺍﮔﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﻌﺪﯼ ﻫﻢ ﻣﻨﻔﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯ تکرار کنید بعدﯼ ﻭ ﺑﺮوید ﺳﺮﺍﻍ ﻓﮑﺮ
ﺑﻌﺪﯼ . آنقدر تکرار کنید . تا ﯾﮏ ﻓﮑﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﯿﺎﺩ .
ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﯿﺪ.

(کتاب نکته های ناب روانشناسی،ترجمه دکتر قاضی زاده،انتشارات اگاه،صفحه 143)
#هفته_آزاد
تئوری انتخاب
ماییم که اصل شادی و کان غمیم سرمایه دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم آیینه زنگ خورده و جام جمیم
ماییم که انتخاب می کنیم بدبخت باشیم یا خوشبخت ، احساس خوب داشته باشیم یا احساس بد ، ماییم که انتخاب می کنیم از روشهای تخریب گر رابطه استفاده کنیم یا روشهای مهر ورزانه ، هر چه است این ماییم که انتخاب می کنیم که وقایع و احساسات و تفکرات مان را به درون مان اسناد دهیم یا به بیرون .
هرگاه در روابط مان با دیگران دچار نارضایتی شدیم باید علت آن را در رفتارهای خودمان جستجو کنیم
هر چه بوده بخاطر برطرف کردن نیازهای مان بوده ما در آغاز هر رابطه ای علی الخصوص روابط احساسی و رمانتیک به دنبال ارضای ۵ نیاز اساسی و ژنتیکی مان هستیم این نیازها به شرح زیر هستند :
۱ . نیازبه عشق و احساس تعلق
۲٫ نیاز به پیشرفت و خودشکوفایی(قدرت)
۳٫ نیاز به تفریح و لذت
۴٫ نیازبه آزادی و خودمختاری
۵٫ نیاز به بقا و زنده ماندن
هرگاه در اثنای این روابط ،ارضای نیازهای مان ناکام ماند ما به روشهای تخریبگر کنترل گری در رابطه دست می زنیم یعنی رفتار و اعمالی را برای ارضای نیازهایمان بکار میگیریم که ناکار امد می باشند این رفتار های کنترل گر عبارتند :
-عیب جویی و یا انتقاد
-سرزنش
-شکوه و گلایه
-نق و غر غر
-تهدید
-تنبیه
-دادن باج برای تحت کنترل کردن دیگری
چنانچه فرد بر ای ارضای نیازهای اساسی خود از روشهای موثر استفاده نکند به رفتارهایی ناکار امد مانند افسردگی ، اضطراب ، خشم ، انزوا و … دچار می شود افراد خود انتخاب می کنند رفتار افسرده بودن و افسرده کردن را بکار گیرند .
اما چرا ما افسردگی را انتخاب می کنیم و با این کار احساس قربانی شدن را در خود بوجود می آوریم؟
قانون طلائی ایجاد افسردگی، ناراحتی، اضطراب و احساس قربانی بودن این است:به وقایعی تمرکز کنید که هیچ کنترلی بر آن ندارید.
وقتی کنترل زندگی یمان را از دست می دهیم با توجه به شدت تصاویری که در ما ایجاد تعارض کرده اند خودمان را افسرده می کنیم هرچه دو تصویر قویتر باشد افسردگی ما شدیدتر می شود.
ما افسردگی را به سه دلیل انتخاب می کنیم:
نخست:وقتی که احساس می کنیم خشمگین شدن ما بی تاثیر است یا کارایی ندارد یا اینکه فکر می کنیم خشم مان شرایط را بدتر می کند.ما می خواهیم در عین خشمگین بودن مهربان هم باشیم در نتیجه دست به این انتخاب می زنیم.
دوم:در خواست کمک کردن به شیوه ای خاموش.یا به عبارتی جلب توجه کردن.
سوم:زمانی که می ترسیم انتخاب یکی از تصاویر باعث بدتر شدن شرایط ما بشود.افسرده شدن یا مریض شدن آسان تر(زیرا یک راه حل آموخته شده برای ما است) از پیدا کردن یک راه جدید یا برقرار کردن ارتباط جدید است، خصوصا که همگی طعم تلخ رد درخواست را چشیده ایم.
افسردگی انتخابی از طرف خودمان است و این انتخاب باعث می شود اندکی احساس کنیم بر زندگی کنترل داریم.افسردگی به نوعی تعدیل توقعات است، سازش کردن است، هزینه ی اینکار می تواند احساس بدبختی و ناکامی در طول زمانی طولانی باشد.
برای اینکه از این چرخه باطل خود تخریبی برهیم و برای نجات رابطه مان بهتر است از روش دایره حل استفاده کنیم یعنی با علم کافی به جوانب مشکل مورد نظر در رابطه مان زمانی را برای حل مشکلاتمان در نظر بگیریم و طرفین رابطه به این نکته مهم توجه مبذول دارند که نجات رابطه شان بسیار مهم تر از خواسته های طرفین می باشد در این چرخه روشهایی را بکار می گیریم از جمله رفتارهای مهر ورزی که عبارتند از :
-گوش سپردن
-حمایت
-تشویق
-احترام
-اعتماد
-پذیرش
-گفتگوی همیشگی بر سر اختلافات نه شخصیت طرف مقابل
نکته مهم این است که هیچگاه به دنبال تغییر طرف مقابلمان نباشیم او را همانگونه که هست بپذیریم هرگاه خودمان را تغییر دهیم بالطبع شخص مقابلمان نیز تغییر خواهد کرد . بدانیم که ایجاد تغییر زمان بر است برای تغییر باید حوصله بخرج دهیم. پس زمان آن فرا رسیده است خودمان انتخاب کنیم نقش قربانی بازی کردن و افسرده شدن را یا نه پیدا کردن راه حل هایی برای پیشگیری از شکست روابط مان و ایجاد حس خوش رضایتمندی از رابطه .
برداشتی از کتاب ” تئوری انتخاب ” دکتر ویلیام گلسر
نعل وارونه آموزش و پرورش در ایران

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسوولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشاباشد …
با نام و یاد خدا
توانا بود هر که دانا بود

به نظر می رسد برخی کودکان از همان زمان تولد به لحاظ اجتماعی زبردست و ماهر هستند، در حالیکه برخی دیگر با چالشهای مختلفی از پذیرش اجتماعی مواجه می شوند. برخی کودکان براحتی دوست پیدا می کنند و برخی دیگر تنها هستند، برخی کودکان خود کنترلی دارند و برخی زود از کوره در می روند. برخی ماهیتاٌ رهبر هستند در حالیکه برخی دیگر کناره گیر هستند.
بسیاری از جنبه های رشد اجتماعی به نظر می رسد که بخشی از سرشت کودک می باشد، ولی این را هم می دانیم که محیط می تواند نقش مهمی را در شکل گیری رشد اجتماعی کودک بازی کند.
در ده سال اخیر، روانشناسان از این نکته آگاه شده اند که مهارتهای اجتماعی را می توان و باید آموزش داد. به ویژه در عصر حاضر که امکانات جدید ارتباطی از قبیل تلفن و اینترنت و … و همچنین گسترش روابط اجتماعی جهان را به دهکده جهانی تبدیل کرده است (به این معنی که بیشترین ارتباطات در کوتاهترین زمان ممکن است) بسیاری از مطالعات نشان داده اند کودکان پرخاشگر می توانند خودکنترلی را یاد بگیرند. و کودکان خجالتی و منزوی مهارت دوستیابی را فرا بگیرند.
اساسا، کودکان با مهارتهای اجتماعی بهتر امتیازهای مهمی را در زندگی دارند. این کودکان نه تنها پاداش روابط مثبت خود را تجربه می کنند، بلکه در مدرسه بهتر هستند، خود پنداره بهتری دارند، و در کل در برابر چالشهای اجتناب ناپذیر زندگی تاب آوری بیشتری دارند.
پیش دبستانی و دبستان رازی و مرکز مشاوره روانشناختی پندار با کادر محرب و با همکاری یکدیگر در ابتدا سعی بر سنجش هوش، استعداد و علاقمندی به عنوان سه عامل موفقیت فردی و سپس آموزش مهارتهای زندگی به عنوان عامل موفقیت اجتماعی را در راستای شکوفایی کودکان دلبند شما دارند. باشد که با همکاری صمیمانه شما والدین گرامی این مسیر را به خوبی طی کنیم.
نعل وارونه آموزش و پرورش در ایران

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسوولیت و
مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشاباشد …
چرا به روان شناس مراجعه نمیکنیم؟
چرا ما تا از تاریكی های درون خودمان هراس داریم و به هیچ وجه دوست نداریم كسی چراغی هرچند كوچك و كم سو در آن حوالی روشن كند.

چرا خیلی وقت ها به سهولت «تنمان» را تمام و كمال به تیغ جراحان می سپاریم اما برای سپردن گوشه هایی كوچك از ذهن و روحمان به روانشناسان مقاومت می كنیم؟ چرا حتی زمانی كه به هر دلیل اندكی عقب نشینی می كنیم و رودرروی روانشناس، روانكاو و یا مشاور می نشینیم، در تلاشیم كه نم پس ندهیم و بگوییم تا نگفته باشیم.

در هر حال وضعیت مضحكی است كه وقتی در اتاق روانشناس را می بندیم و روبه روی او می نشینیم از جمله اول در برابر او گارد می گیریم و از همان لحظه به مبارزه ای درونی وارد می شویم كه در آن باید به هر قیمت ثابت شود اگر ما بیماریم ، روانشناس بیمارتر و اگر ما دیوانه ایم ، روانشناس دیوانه تر است.

راستی چرا ما تا این حد از تاریكی های درون خودمان هراس داریم و به هیچ وجه دوست نداریم كسی چراغی هرچند كوچك و كم سو در آن حوالی روشن كند.

دكتر سعید عباسپور، روانشناس و داستان نویس می گوید: «اگر مراجعه نكردن مردم به روان درمانگران را فرضی درست تلقی كنیم در چرایی آن به عوامل متعددی می توان اندیشید. ما نباید فراموش كنیم كه قبل از پیدایش دانش روانشناسی به مفهوم علمی و آكادمیك آن در طول تاریخ، برخی از ابنای آدم برای درمان بیماران روانی به جادوگران و جن گیرها متوسل می شدند. این عامل می تواند در ناخودآگاه تاریخ بشر در هزارتوی ذهن نوع بشر تأثیر خود را گذاشته باشد. به عبارتی، بیماری روانی یا حتی عصبی، مساوی با طرد از جامعه تلقی می شده است. این طرد و تنهایی چیزی نیست كه كسی دوست داشته باشد اما اگر كمی بومی تر و در جغرافیای كشور خودمان حرف بزنیم، شاید مهم ترین عامل، ذهنیت غیرروانشناختی عموم مردم باشد.

بسیاری از باورهای جاری كه در زبان و ذهن مردم ما وجود دارد، باورهای عجیبی است كه از فرط عمومیت كمتر كسی به آن معترض می شود.

باورهایی نظیر این كه روانشناس با نگاه كردن به تو می تواند تمام رازها و مشكلات تو را بخواند و چیزهایی مثل این. این باورها، همه به نوعی، نگاه جادویی به روانشناسی است. می بینیم حتی وقتی مردم با تصور خودشان سروقت روانشناسی می روند، باز یا دنبال كلید طلایی پولدار شدن هستند یا می خواهند اسیر هیپنوتیسم كسی شوند».

دكتر عباسپور نبود متخصص به اندازه كافی را از عوامل دیگر گسترش نیافتن فرهنگ مراجعه به روان درمانگرها می داند و معتقد است اگر تمام كسانی را كه براساس دیدگاه های تحمیلی و روانكاوانه كار می كنند روی هم جمع كنیم، تعدادشان به سختی به یك عدد دو رقمی می رسد، ضمن این كه بسیاری از فارغ التحصیلان مقاطع لیسانس و فوق لیسانس روانشناسی آموزش كافی عملی ندیده اند و در تمام طول عمر خود یك روز تمام را در یك آسایشگاه روانی به عنوان كارآموز یا حتی ناظر سپری نكرده اند.

مراجعه می كنند تا درمان نشوند

دكتر سعید عباسپور از یك پارادوكس پیچیده درونی یاد می كند: «جمله معروفی در میان روانكاوها وجود دارد كه بسیاری از مردم به روانكاو مراجعه می كنند تا درمان نشوند! یعنی یك هسته اضطراب، ما را به تنگ می آورد اما به محض مراجعه به درمانگر، نظام های پیچیده دفاعی به كار می افتد. این جاست كه مراجعه كننده می گوید تا نگفته باشد.

جالب این است كه این دفاع صرفاً در مردم عادی وجود ندارد. یكی از گروه های مقاوم در مقابل برخی از درمان ها خود روانشناس ها هستند. این مقاومت ها صرفاً در مقابل روان درمانی نیست. من آدم های زیادی را می شناسم كه براساس تشخیص خود یا توصیه فلان دوست و هم دانشگاهی، مشت مشت قرص می خورند اما حاضر نیستند بپذیرند مثلاً كسی كه بیش از حد حرف می زند، خرید بی مورد انجام می دهد، افكارش دائم از این شاخه به آن شاخه می پرد، خوابش بسیار كم شده، تحریك پذیر شده یا خودبزرگ بین شده، باید به روانپزشك ارجاع داده شود. چه بسا چنین آدمی با یك دوره دارو درمانی به زندگی طبیعی خودش برگردد.

با این حال انرژی و وقت بسیاری از روانپزشكان صرف این می شود كه به بیمار بقبولانند داروهایی كه به آنها داده می شود اعتیادآور نیست، عوارض عجیب و غریب غیرقابل بازگشت ندارد و عوارض آن به مراتب از عوارض خود بیماری كمتر است».

زاویه مطرود اول شخص

این سؤال را می توان مطرح كرد كه چرا سخن گفتن از «خود» (self) تا این حد برای ما دشوار است.درحالی كه انسان پس ازارتكاب گناه فطرتاً درضمیر خویش به گناه اعتراف می كند وبا خدای خوددراین باره سخن می گوید. در واقع اعتراف، مفر و گریزگاهی است تا او را به آرامش درونی از دست رفته بازگرداند. بنابراین معلوم است این فرد با این پیشینه تاریخی ـ فرهنگی با خیال آسوده تری در مقابل روانشناسان قرار می گیرد.

حتی در دنیای ادبیات نیز اینگونه است. ما در ادبیات غرب كتاب هایی سراغ داریم كه دقیقاً مبتنی بر این سنت نگاشته شده است
خیاطی می گفت: اگر شبها جیبهای لباسها را خالی کنید, لباس ها زیباتر به نظر می رسند و بیشتر عمر خواهند کرد.
بنابراین من قبل از خواب اشیایی مانند خودکار و پول خرد و دستمال را از جیبم درمیآورم و آنها را مرتب روی میز می گذارم, و چیزهای زائد را به درون سطل زباله میریزم.
یک شب وقتی که مشغول اینکار بودم, به نظرم رسید که ممکن است خالی کردن ذهن نیز مانند خالی کردن جیب باشد..
همه ی ما در طی روز مجموعه ای از آزردگی, پشیمانی, اضطراب را جمع آوری می کنیم. اگر اجازه دهیم که این افکار انباشته شوند, ذهن را سنگین می کنند; پس ذهنمان را پاک کنیم تا دنیای زیباتری بسازیم.

 

نویسنده: کالیانی

ترجمه: سونیا موذنی
نوازش ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.